تبليغاتX
باهات

باهات

زلزله كه بيايد همه به گوشه خواهيم رفت.

 

 

 

 

ازشواهد و قراین بر می آید که کامپیوترشخصی من پکیده است.

و احتمالایکی ازاین سه اتفاق برای او افتاده است:

1.سوختن     mother board باهزينه هاي بالغ بر ده هزارتومان    

2 .سوختن    cpu      باهزينه هاي بالغ بر هفتادهزارتومان

3.سوختن كارت گرافيك با هزينه اي بالغ بر شصت هزارتومان.

 

واز اینرو بدیهی ست که من هرچند دقیقه یکبار تکرار می کنم:

 

                         جان مادرت motherboard     باش.

 

آیاممکن است که کامپیوتر من به دو یا شاید هم هر سه ی این عیوب مبتلا شده باشد؟

 

 

 

                                          وامصیبتا!

 

                                 اللهم اعطناصبرا جمیلا!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 11:0  توسط باهات  | 

 

 

 

 

 

دراين فصل سال و در روزهايي چنين گرم،در شهرهاي كويري ـ مثل شهرما- از ساعت يك ظهر تا پنج بعد از ظهربعيداست شمابتوانيد انساني را در خارج ازخانه ببينيد.

 

 

شدت گرما به گونه ايست كه همه به خانه و كولرپناه مي برند.و البته خواب.

حال تصوركنيد در چنين وضعيتي شخصي كه ديوار به ديوار منزلش يك مغازه ي لوازم التحرير فروشي دارد وازبد حادثه روي شيشه ي مغازه اش نوشته است:" لطفا درصورت بسته بودن به منزل مراجعه كنيد " دريك خواب نازدر مقابل كولر قرار دارد.ناگاه حول و حوش ساعت ۳ بعداز ظهر كسي زنگ خانه ي او را مي زند.

آيا كيست؟درچنين ساعتي چه كسي ست كه از مقابل كولرتكان خورده؟

مرد در را باز مي كند.با پيژامه ي راه راه ويك زيرپوش كثيف.

چه كسي زنگ زده است؟

يك مرد ميانسال والبته كچل.

مرد ميانسال از مغازه دار مي پرسد :"آقا پاك كن هم داريد؟"

مرد مغازه دار لحظاتي  باتعجب به او خيره مي شود و بعد به مغازه مي رود تا پاك كن بياورد.

شايد اين اولين بار باشد در تاريخ شهرهاي كويري كه در چنين دمايي و در چنين ساعتي كسي براي خريدن پاك كن از خانه خارج شده است.

به نظرشما مرد ميانسال ،پاك كن رابراي چه كاري لازم داشته؟

ويا به قول يكي ازدوستان من كه اتفاقا زياد هم مودب نيست ، مردميانسال پاك كن را براي كجايش مي خواسته؟

 

                                 اين سوالي ست كه هنوزبي جواب مانده.

 

راستي صحبت ازپاك كن شد.اگرفيلم ereaserheadرا ندیده اید حتما دراولین فرصت ببینید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 9:3  توسط باهات 

 

 

 

 

 

 

هفته ي جهاني مبارزه با دخانيات را پشت سرگذاشتيم.اماآيا واقعا دخانيات را هم پشت سرگذاشتيم؟

در اين چند روز تلويزيون سعي كرد با ويژه برنامه ها و زيرنويسهايش در مورد

مضرا ت سيگار اطلاع رساني كند.

 

 

 

  

 

 

 

اگردرست به خاطربياورم يكي از زيرنويسها اين بود:"قرارگرفتن به مدت دوساعت درمحيط آكنده ازدود سيگار برابراست با كشيدن چهارنخ سيگار."

بااين حساب من كه حداقل روزي دوساعت را در معيت دوستان سيگاري خويش هستم مرتكب كشيدن چهارسيگار مي شوم و همه ي تلاش من براي دورماندن از مضرات آن بيهوده است.

بايك حساب سرانگشتي مشخص مي شود كه با شرحي كه گذشت من دارم ماهانه 120 نخ سيگار مي كشم.

تازه اگر ميانگين همراهي من با دوستان سيگاري را روزانه دو ساعت بگيريم.

شايد اين نگراني واين حساب و كتاب كردنها به نظرشما هم مسخره بيايد همانطور كه به نظر دوستان دخانياتي من هم مسخره آمد و من را ملقب كردند به لقب :"پاستوريزه"

ايرادي ندارد! پاستوريزه بودن به مراتب بهتراست از مستعد بودن براي بيماريهايي خطرناك.

 

يكي از دوستان من كه انسان بسياربا استعدادي هم هست به طوري جنون آميزبه مصرف سيگارادامه

 مي دهد.درحاليكه مي داند به گفته ي پزشكان متخصص سيگار براي شيشه هاي گردعينكش – يا به عبارتي گرد ِشيشه هاي عينكش – مضراست و ممكن است چشمهاي آلبالو گيلاسش تا چند سال آينده از ......

 

شما بگوييد آيا اين شخص مستحق اين نيست كه شيشه هاي عينكش گرد باشند؟(يا به عبارتي "گرد" شيشه هاي عينكش باشد؟)

 

وهمانطوركه بايد باشد اين دوست من ازتغذيه ي خوبي هم برخوردار نيست.كاملاطبيعي ست!

يقينا كسي كه روزانه سي نخ سيگاربكشد هرگز نمي تواند ساعت خواب مناسب و همينطوراشتهاي خوبي داشته باشد.

اين دوست من صبح هايش را با ظهرآغازمي كند.

 

حالا از اين آقا كه بگذريم مي رسيم به دوستي ديگر كه دچارمشكلات گوارشي است و اوهم توسط پزشكان از دود منع شده است اما..........

اوشبها تا صبح بيداراست و روزها را كاملا خواب.يعني درزندگي او چيزي به اسم صبحانه ونهاروجود خارجي ندارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

شما جاي من باشيد درموردانسانهايي از اين دست چه تصميمي مي گيريد؟

من تصميم گرفته ام ورزش كنم.همين!درود بر ورزش!

 

يادش به خير !دوست دومي من يك ورزشكارفوق العاده بود.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 18:21  توسط باهات 

 

 

 

 

 

 

تابستان داردنزديك مي شود اماتعطيلاتي دركنارنيست.مثل دوتابستان گذشته.

يكي كه بين راه تهران گذشت ، درمترو ولابلاي درختان دانشگاه شهيد بهشتي.

تابستان گذشته هم كه دركرمان گذشت.باتماشاي كامل تور دوچرخه سواري فرانسه و گاه وبيگاه ترسيدن ازسگهاي محوطه دانشگاه باهنر.

امسال هم قراراست تابستان را دريكي ازدانشگاههاي تهران بگذرانم.

حسن اين رفت و آمدها اين است كه با محيطهاي گوناگوني آشنامي شوم.با ادمهاي جديد.

زندگي چندماهه دركرمان براي من تجربه اي جديد در پي داشت. من ازآن محيط چيزهاي بسياري آموختم.

 

تابستان همچنين غيرازترم تابستاني  براي من مترادف است باوزن كم كردن و يكي از بدترين احتمالاتي كه انتظارمرامي كشد اين است تادو سه ماه ديگرهيچ لباسي اندازه ي من نخواهد بود.

احمالاتا چندماه آينده تاي پاچه هاي شلوارهايم به بيت سانتي مترخواهد رسيد.

(بالاخره بايد به شكلي جلوي روي زمين كشيده شدن پاچه ها را گرفت.)

 

 

خب!گمانم شخصي نويسي كافي ست.يك شعر ِ-به نظر من خوب -مي گذارم،شايدخوشتان آمد.

اگردرمورد شاعراين شعر مي خواهيد بيشتربدانيد به پيوندهاي روزانه مراجعه كنيد.

 

 

 

 

 

 

ROBERT MINHINNICK


The Fox in the National Museum of Wales

He scans the frames but doesn't stop,
this fox who has come to the museum today,
his eye in the renaissance
and his brush in the baroque.

Between dynasties his footprints
have still to fade, between the Shan and the Yung,
the porcelain atoms shivering at his touch,
ah, lighter than the emperor's breath, drinking rice wine from the bowl,
daintier than the eunuch pouring wine.

I came as quickly as I could
but already the fox had left the Industrial Revolution behind,
his eye has swept the age of atoms,
the Taj Mahal within the molecule.

The fox is in the folios and the fossils, I cry.
The fox is in photography and the folk studies department.
The fox is in the flux of the foyer,
the fox is in the flock.
The fox is in the flock.

Now the fox sniffs at the dodo
and at the door of Celtic orthography.
The grave-goods, the chariots, the gods of darkness,
he has made their aquaintance on previous occasions.

There, beneath the leatherbacked turtle he goes,
the turtle black as an oildrum,
under the skeleton of the whale he skedaddles,
the whalebone silver as bubblewrap.

Through the light of Provence moves the fox, through
the Ordovician era and the Sumerian summer,
greyblue the brush on him, this one who has seen so much,
blood on the bristles of his mouth,
and on his suit of iron filings the air fans like silk.

Through the cubists and the surrealists
this fox shimmies surreptitiously,
past the artist who has sawn himself in half
under the formaldehyde sky

goes this fox shiny as a silver
fax in his fox coat,
for at a fox trot travels this fox
backwards and forwards in the museum.

Under the bells of brugmansia
that lull the Ecuadorian botanists to sleep,
over the grey moss of Iceland
further and further goes this fox,
passing the lambs at the feet of Jesus,
through the tear in Dante's cloak.

How long have I legged it
after this legerdemain, this fox
in the labyrinth, this fox that never hurries
yet passes an age in a footfall, this fox
from the forest of the portrait gallery
to engineering's cornfield sigh?

I will tell you this.
He is something to follow,
this red fellow.
This fox I foster —
he is the future.

No-one else
has seen him yet.
But they are closing
the iron doors.

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 12:25  توسط باهات 

 

 

 

 

 

 

 

هميشه و در همه حال بين دو چيز يا دوكس فاصله اي هست.كم يا زياد .وهمينطوربه اقتضاي فاصله ها ،راهي نيزهست. خواه سرراست خواه نه.اما بالاخره راهي هست.

گاهي اين راه  و دور و نزديك و سهل و دشوار بودن آن ربطي به ميزان فاصله ي بين دو شي ندارد.

وگاه حتي راه موازي است با حضور دو شي.يعني اين راهي نيست كه قرارباشد ختم شود بلكه راهي است كه موازي با سوژه ها و فاصله ها فقط طي مي شود و نه ختم.

درمورد زمان طي راه ها  در ادبيات داستاني تجربه هاي گوناگوني صورت گرفته كه بنابه اين دليل كه قرار نيست اين وبلاگ  يك محيط جدي بحث هاي ادبي باشد ،به همين كم بسنده مي كنم كه آثارجريان سيال ذهن و آثار رمان نو و البته از آن بديهي تر و همگاني تر كنشهاي روياگونه ظرفيتي جديد و بديع از  زمان و كنش آن بافاصله ها را عر ضه مي كنند.

وضعيتي كه يقينا همه ي ما در آن قرار گرفته ايم.

 

عطار در حكايتي از منطق الطير وقتي روايت مي كند كه محمود زودتر از قاصد تيزپاي خويش بر بالين محبوب خويش "اياز" حاضر مي شود ، ودر مقابل عذر و پوزش قاصد كه مدعي است به سريع ترين شكل ممكن بر بالين اياز آمده و متحير است كه چگونه محود توانسته زودتر از او بر بالين حاضرشود،مصرعي را از زبان محمودروايت مي كند ، كه بر سيال بودن فاصله ها و زمانها صحه مي گذارد.

 

                             من رهي دزديده دارم سوي او

 

 

 

 

              يقينا اين "ره" ،درظاهرامر "راه" ي بوده است با يك "ا" خيلي بلند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 12:45  توسط باهات 

 

 

 

همه چيزنه تحت شعاع جام جهاني كه تحت شعاع امتحانات است.

از همينرو مغزبادامي كه امروزخوردم تلخ بود.

حالاچه دليلي داردكام من تلخ باشدو كام شما نه؟

شعري ازكارل سندبرگ را مي گذارم تا شماهم كمي تلخ شويد.

 

Carl Sandburg

 

 

 

All Day Long

 

All day long in fog and wind,
The waves have flung their beating crests
Against the palisades of adamant.
My boy, he went to sea, long and long ago,
Curls of brown were slipping underneath his cap,
He looked at me from blue and steely eyes;
Natty, straight and true, he stepped away,
My boy, he went to sea.
All day long in fog and wind,
The waves have flung their beating crests
Against the palisades of adamant.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 8:49  توسط باهات 

 

 

 

 

بابات بسوزه زيردوش آب داغ توي حموم.

 

 

1. اين سطرچيست؟

يك کلام منظوم است؟ يا يك فحش؟

 

اگرفحش است در چه مواقعي كاربرد دارد؟

وقتي عصباني هستيم؟

يا وقتي با ما شوخي هايي شده كه نه عصباني مي شويم،نه بدمان مي آيد و شايد نه حتي خوشمان مي آيد.

 

درهرحال اين سطري است كه يكي ازدوستان من دراكثرمواقع ودرمقابل شوخيهاي بيش ازاندازه ي ما استفاده مي كند.

ازاينهاكه بگذريم اين سطرجاي بررسي ساختاري بسياري دارد.

 

با لحن يك توهين شروع مي شود وبا لحن يك شوخي تمام مي شود.

   آيااصلا با لحن يك توهين شروع شده بود؟

   آيااصلا توهين لحن خاصي دارد؟

   يا آيا اصلا شوخي يا جدي هم لحن خاصي دارد؟

 

اگرلحني وجوددارد چگونه به وجود مي آيد؟

با كلمات؟  

يا با فضايي كه با اتفاقات شكل مي گيرد؟

 

مطمئنا كلمات نيست؟

بسياراتفاق افتاده كه كلماتي ركيك درجملاتي استفاده شده اند كه اصلا ركيك نيستند.             

 

وهمينطوربسياراتفاق افتاده جملاتي ركيك استفاده شده اندكه اصلا كلمه ي ركيكي ندارند.

 

 

 

                        پس مواظب فضا باشيم.

 

                                               يك حكيم يوناني

 

 

 

 

2.اگر آن سطر يك سطراز یک کلام منظوم است بياييد ادامه ي آن کلام را حدس بزنيم:

 

  بابات بسوزه زيردوش آب داغ توي حموم

بابت كه صبح تاشب داره جون مي كنه پيش عموم

 

عموم كيه؟هموني كه يه جوشكاري داره اونور شهر

چي مي سازه؟ در؟ پنجره؟ تيردروازه؟ نه هيچكدوم!

 

فقط داره سوراخ آبگرمكنا را جوش مي گيره

عموم و بابات نمي ذارن سوراخا را نيمه تموم

 

با پول اون جوشكاريه كه مي گذره زندگيمون

زندگي كه چي عرض كنم؟دربدري!گرس ن ِ ...هوم!

 

 

آبگرمكنا اگه سوراخ داشته باشن ديگه نمي شه

باباي كسي بسوزه زيردوش آب داغ توي حموم

 

 

في البداهه ي بدي نبود ها!

 

 

3.آيا چيزي به اسم فحش يا توهين وجود دارد؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 23:43  توسط باهات 

 

 

 

 

30 Cents, Two Transfers, Love

 

 

Thinking hard about you
I got on the bus
and paid 30 cents car fare
and asked the driver for two transfers
before discovering
that I was
alone.

 

 

آيا شده روي چاي تان پنج بال مگس باشد؟

 

روي چاي من كه نبود، وقتي بعدازچاي روكردم به دوستم وگفتم :مهمترين شرط من براي ازدواج اينه كه زنم بايد چپ پا باشه.

 

 

                                                توخوبي؟

 

 

                              (ضمنا شعربالا از براتيگان بود.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 11:44  توسط باهات 

                         

 

                          فصل فصل امتحانات است.

 

     ازهمینروست که اینروزهاغذا کاکتوس داریم با نمک اضافه

                                    میل دارید؟

 

 

                               

 

                                  آه!پروردگارا!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 1:19  توسط باهات 

 

 

 

 

 

مرداد۸۱                                                                  خرداد۸۵

مهري                                                                       باهات

  و                                                                             و

مهناز                                                   برادرش

 

 

هم موز است هم    وحشي                                          موزوحشي ست.

از ژوزه است  هم مارو هم دواسكونسلوس  ازژوزه مارودواسكونسلوس است.

هم ترجمه است هم ازعباس   هم ازپژمان         ترجمه ي عباس پژمان است.

 

 

مهري زير بعضي سطرها خط كشيده است:

                 بادشروع كرده بود ابرهاراازتن آسمان در مي آورد.

               هنگام طلوع آسمان شروع كرد به سرخ شدن گويي كه شب اين

               فاحشه ي سيري ناپذير قصه ي خلاف اخلاقي تعريف مي كرد

              وباعث مي شد تاچهره ي دخترانه روزكه ازخواب برمي خواست از

              خجالت سرخ شود.

                              زبان بيشترازطناب آدم راحلق آويزمي كند.

 

 

          حالامن زيربعضي سطرها خط مي كشم:

                   يكشنبه روزخدا وروز پليس بود.

              اين يكشنبه اي ازيكشنبه هاي خدا بود. روزخدا و روز پليس.

               روزي كه درآن كسي كارنمي كند. روزخدا.

 

 

              درگاريمپوها خيلي رايج است كه كاريك نفربه جايي بكشد 

              كه جزيي ازپيشخوان شود و مثل ماشين عمل كند.

              تنها حركتي كه جلوي پيشخوان ازش سر مي زند اين باشد

               كه يك دستش مرتب ليوان خالي را روي ميزبگذارد

             و دست ديگرش آن راپركند.

 

           قلب يعني ناقوس دهكده

          ناقوس يعني قلب انسان

            اين وقتي مي زند دل تنگي مي كند

             آن وقتي كه دل تنگ است مي زند.

 

 

 

        هم كتاب است   هم داستانهاي پرتغالي

        هم دست است   هم دوم                           دست دوم است.

 

                                                                  خواندم

                                                                  بدنبود

                                                                  5/خرداد/83

                                                                 در راه روستاي طبلشكين

                                                                   سركار"گل يخ"

 

                                                                                  مهري

 

خواندم

  بدنبود

 13/خرداد/85

درحين شنيدن" ري را" -  آلبوم سهيل نفيسي

بايك ليوان آب يخ

 

        باها ت

 

                                                                       

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 10:26  توسط باهات 

 

ازپنجه هايمان چه سوالي داريم كه بپرسيم؟

 

                              

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 16:18  توسط باهات 

 

سبز؟خاكستري؟

                    يشمي؟

                           ياگربه اي؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 16:12  توسط باهات