تبليغاتX
باهات

باهات

زلزله كه بيايد همه به گوشه خواهيم رفت.

 

 

 

 

الان که من اینجا نشسته ام ، به فاصله ی سه متر و در منتهی الیه سمت چپ من یک پرده درحال تکان خوردن است.

آیا من باید بترسم؟

چه کسی پشت پرده است؟

 

 

آیا من نباید بترسم؟

 

به فاصله ی سه متر ودرمنتهی الیه سمت راست شما چه ؟ 

 

 

اگرخواستید بترسیم

بیایید همگی با هم بترسیم

 

ویورش ببریم به فاصله ی سه متر و به هر چه منتهی الیه است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:52  توسط باهات  | 

 

 

باواریای سیب و دلستر آناناس هیچ ربطی ندارد به الکل

(ازخوشی سوت بلبلی نزنید)

 

 نه دوستان ! من الکلی نیستم ! من فقط یک مولکولم

که کل و جز من چیزی نیست جز یک پل

حتی اگرپلاستیک  یا   پاستوریزه   یا.............

 

آری  !

شما یک پایه کم دارید و من از پا قطعم

امسال  هم   پارسال هم 

 

پایان مرا حدس می زنید؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 0:39  توسط باهات  | 

 

 

مساله این است:

باواریای سیب خوشمزه تراست        یا              دلستر آناناسی؟

 

آیا شما تا به حال ترجیح داده اید؟

 

پس من به باواریا چه بگویم که نگویید ریاکارم ؟

پس من به خوشمزه ها چه بگویم که نگویید ترجیح داده ام؟

 

آه ای مساله                       من را تنها بگذار

 

آنقدرچای خورده ام که تا صبح توی راهم

آیا من تو را هم؟

نه ای دلستر!

 

تو عزیز منی! تو باواریای منی!بدون ریا!

 

من کی دوباره تشنه می شوم؟

 

وقت خونه ی پدر پسرشجاع؟

 

یا وقتی هپ هپ!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:33  توسط باهات  | 

 

 

 

ازروزی که امتحانات تمام شد تا امروزهمه کارکرده ام جزکارهای اصلی ام.

دندان کشیده ام

سیم کشی کرده ام

یک هفته سوپ خورده ام

سیما دار شده ام

اما ........

فقط دو روز دیگرمانده تا دوباره بروم سراغ کارهای خودم

 

از شنبه هفته ای چهارشب کلاس زبان

از شنبه روزی چهار ساعت خواندن نثرکلاسیک

از شنبه روزی چهارساعت ادبیات نمایشی

از شنبه روزی چند ساعت تو؟

 

ازبس گفتند و نوشتند و به سیما و گلها و کاکتوسهای من گیردادند

بالاخره اتفاقی که نباید می افتاد افتاد.

سه تا از گلهایم  دارند پژمرده می شوند .

حالا ببینم  کدام یک از این دوستان  درروز تولدم  جبران می کنند

 و برایم گل هدیه می آورند.

 

اول شهریوراتاقم را مرتب می کنم لباسهای نومی پوشم 

ومنتظرمی مانم تا برایم گل هدیه بیاورید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 23:8  توسط باهات  | 

 

 

 

بعد از شش روز من و سیما همچنان داریم با صلح و صفا به زندگی مشترک خود ادامه می دهیم.

واین در حالیست که عده ای معلوم الحال سعی در وارونه جلوه دادن واقعیت دارند.

آنهاوبلاگ هایی تدارک دیده اند وسعی می کنند با درج مطالب خلاف واقع 

 کدورتی بین من وسیما ایجادکنند. 

 غافل از آنکه پیوند من وسیما محکم ترازاین حرفهاست.

چنانکه سیما به من نزدیکتر است از رگ گردن.

 

ای کاش انها شب گذشته رابا من بودند و می دیدند که چگونه سیما زندگی را

 به من بازگرداند.

اگروقتتان را نمی گیرم اجازه بدهید برایتان تعریف کنم.

 

من داشتم مطابق معمول هر شب دوچرخه سواری می کردم که ناگهان

در یک خیابان فوق العاده خلوت  موتورسواری  پیچید جلوی من 

و با خشونت از من خواست که پیاده شوم.من هم همانطور که

در مورد هر کاشانی دیگری هم صدق می کند چنان ترسیدم که ....(خیس نشوید!)

 

او از من خواست که هرچه پول و وسایل قیمتی دارم به او بدهم.

اما آیا من چیز قیمتی هم دارم؟

من ازدار دنیا فقط سابقه ی چهارترم مشروطیت را دارم که انهم به درد کسی نمی خورد.

اما موتورسوارها این حرف ها را نمی فهمند.

 

به نظر می امد من باید هر طور شده و از هر کجایم شده برای او چیزقیمتی بیاورم.

اینجابود که فکر بکری به ذهنم خطور کرد.

                          من توی دهانم یکسری سیم و فلزقیمتی دارم.

 

موتورسواربا تعجب به من زل زده بود به گمان اینکه من الان  از دهانم

سکه طلا در می آورم برای او.

اما؟                                                من سیما را از دهانم کشیدم بیرون

ودر عرض چند صدم ثانیه اورا پیچیدم دورگردن موتورسوار.

ازاینجا به بعد کار بر عهده ی سیما بود.

او کار خودش را به بهترین وجه انجام داد.واز برکت وجود اوست

 که من اکنون اینجا نشسته ام ودارم این سطرها را برای

 مخاطبان میلیونی این وبلاگ تایپ می کنم.

 

تا بسوزد گوش کسانی که نمی توانند ببینند.الاخص ترانک و تخت وهیچک.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 15:54  توسط باهات  | 

 

 

 

 

 

نامه ي شماره ي۵ از  بابگ     به        شهلا

 

 

 

 

 

 

 

از يک  بابگ                به                    يک شهلای شبهای يک بابگ

 

 

 

 

 

به نام ِ خواننده ی خراب و سيه چرده ی  عشق

 

 

 

ما دو تا يک ايم .

ما دو تا اشکی هستيم که از گيتار عشق می چکيم .

 

شهلای من !

 ازاينکه از تو دورم خيلی صبورم .

ولی ديگر صبرم دارد تمام می شود .

 

 

 شهلای من کجایی ؟

 

 

اين نامه را در پاسخ به نامه ی محبت آميزت ، از طريق ِ مدير ِ اين وبلاگ به تو می رسانم .

اگر دندانهای او را ديدی نترس . سيمهای دندان ِ او خاردار است . آخر پدرش را برده بودند جنگ .

 

از آن سوزن های قفلی که گفتی ، يکی هم به قلبم زده ام ، تا کسی به جز تو واردش نشود . ( ورود ِ افرادِ  غير ِ مترقّبه ممنوع )

 

کاشان که بيايم با هم پای ِ پياده می رويم پياده رَوی .

 

 تو می روی روی جدول ِ کنار ِ پياده رو ، من دستت را می گيرم که نيافتی .

 دست به دست ِ هم ( تو روی لبه ی جوب ، من لبه ی پياده رو ) اگر دستم ول شود تو توی جوب می افتی خوب ِ من !

 و من نخواهم توانست جلوی خنده ی خود را بگیرم . پس  از نرده های مخابرات آويزان می شوم و روده ام بُر می شود .

 

مثل ميمون آويزانم . من ميمون ِ تو ام مهلا ببخشيد ! شهلا !

 

من میمونم . موز ِ من می شوی مزيزم !؟ يا دستکم آلبالو خُشکه ! خوشگل ِ من !

 

کاشان که بيايم با هم ميرويم به ديدن ِ محصولات ِ ماکسيم .

 تو برای من کُت ِ تک انتخاب می کنی من برای تو دامن .

 من دامن ِ کوتاه دوست دارم و تو می گویی در شهر ِ ما دامن ِ کوتاه پوشيدن ، مثل ِ مشروبات ِ الکلی نوشيدن غير ِ قابل ِ شرعی ست .

 

 

من تو را می برم به خيابان  فرعی و آخرين شعری که غرق  در اشک و ماتم از دوری ِ تو گفته ام را در قالب ِ يک بوس ِ به دور از شهوت می گذارم توی جيب ِ شلوارت .

 

خانه که می روی . نامه را باز می کنی و شعر را می خوانی :

 

اگه از عشق ِ تو مُردم تو به ياد ِ من بمون

سالی صد مرتبه اين شعرُ به ياد ِ من بخون

تو به یاد ِ من بمون

تو به ياد ِ من بخون اون چيزی که خوندنی نيست

کِشتی ِ عشق ُ تو ناخدای من ! خدا ! بِرون

تو سکان دار ِ منی

داری به قلبم می زنی

توی قلبم اومدی . خوش  اومدی ! امّا بمون 

تو برای من بخون

تو برای من بگو از اين از اون

تو و اون قلب ِ بزرگت

من و اين گيتار ِ بي تار  

دوباره برام بخون

تو بيا پيشم بمون

اگه پيشم بمونی

ديگه نيستم پريشون

ديگه نيستم پشيمون

پريشون از اينکه هستم

پشيمون از اينکه پستم

گوش کن ! دوباره بانگ ِ اذون

بيا تا با همديگه

بخونيم نماز ِ عشق

من به يادت مي خونم

تو به ياد ِ من بمون :

ديگه نيستم پريشون

ديگه نيستم پشيمون

پشه بند آی پشه بند

دوباره بهم بخند

 

تازه می خواهم اين شعر را ببرم خانه ی ترانه ی کاشان بخوانم و جايزه بگيرم . جايزه که بگيرم خودم را برای تو نمی گيرم . با هم می رویم جيگرت ُ ببخشيد جيگرَکی دو سيخ دل و جیگر مي زنیم . البته اگر ما را توی خيابان نگيرند .

 

آنجا همه را می گيرند . حتی زير پوشهايم را که مي شويم و روی طناب می اندازم گيرهای  کوچکی که آنجا کار گذاشته اند ، زير پوشم  را می گيرند . 

 

گفته بودی فلافل خوب درست می کنی . من هم فلافل دوست دارم چون تو را دوست دارم . تو فلافل ِ منی .

ای فلافل ِ با فلفل ِ من ! خودت را که جلوی آینه درست می کنی ، انگار داری فلافل درست می کنی  .

چشمان ِ تو چقدر شهلا ، و لبهای تو چقدر فلافل است !

 

 

راستی اگر شبها برای هواخوری از خانه ی فلافلی ات خارج شدی ، در خيابان حواست کاملا جمع باشد . چون شبها در کاشان اراذل و اوباشی توی راسته ی  ِ چهار راه تا خرداد يافت می شوند که ممکن است حرکاتشان برای تو مزاحمت ايجاد کند .  مواظب باش دوجفت چشم پابرهنه شان به تو نپاشد . مراقب باش سيمهای خاردار  پوست ِ لطيفت را نخراشد .

 

خلاصه دنيای خارداری ست . من می دانم پوست ِ تو چقدر لطيف است . اما تو نمی دانی خيابان های شهرتان چقدر کثيف است . 

 

 

خب ديگر . نامه دارد تمام می شود .

تمام ِ نامه ها تمام می شوند به جز نامه ی عشق  من و تو که به دست ِ فرشته ی چپ دست ِ من و فرشته ِ راست دست ِ تو نوشته شده است .

 نامه ی عشق ِ ما را دو دستی نوشته اند . با مرکّب ِ محبت و دوستی .

 

 

در آخر دیگر نمی توانم احساسات ِ خودم را کنترل کنم . کنترل از دستم خارج شده . تا مهر ماه به يادت هستم .

 

آه ای موز ِ کوچه های فرعی ِ من !

آه ای دامن ِ کوتاه ِ غير ِ قابل ِ شرعی ِ من !

آه ای شهلای نا مرئی ِ من  !

ای من را کرده آويزان از ميله های مخابرات !

ای هزار و بيست تومانی که می دهم به فلافلی !

دوباره  ای موزِ  پوست ِ روزهای کنده ام !

ای علت و معلول و سوژه و ابژه ی سنجاقهای شلوارهای قفلی ام !

ای آلبالوهای خُشکه ام !

من اسب ِ تو ام ! ای دُرُشکه ام !

 

 

 

 

 

تا مهرماه مهرت از دلم نمی رود ای ماه

بدرود

 

بابگ ِ غمگين و تنها و خيلی طرفدار ِتیم ِ ملّی فوتبال ِ آلمان ِ تو !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 23:32  توسط باهات  | 

 

 

 

 

 

امروزمي خواهم در مورد دوستي  بنويسم كه بدون شك در زندگي همه ي انسانها تاثير بسياري داشته است.

 

مخصوصا انسان هاي مجرد يا انسانهايي كه به هرحال مجرد بودن يا خانه خالي داشتن راتجربه كرده اند.

دوستان دانشجوحرف مراخيلي خوب مي فهمند.

 

امروزمي خواهم در مورد سيب زميني – تخم مرغ صحبت كنم.

موجودي كه نه سيب زميني است به تنهايي و نه تخم مرغ.

 

بلكه تركيبي ست از ايندو.البته نه تركيبي كه كه ازاختلاط ايندو شكل مي گيرد و "كوكوسيب زميني" ناميده مي شود.

 

سيب زميني – تخم مرغ تركيبي ست ازسيب زميني و تخم مرغ با حفظ هويت و فرديت هركدام.

چيزي شبيه به گربه – سگ.كه هم گربه است و هم سگ.

 

سيب زميني - تخم مرغ غذايي ست كه به زعم من نه تنها بهترين غذاي مجردي كه يكي ازبهترين غذاهاي متاهلي نيزمحسوب مي شود.

 

البته طبخ آن تخصص خاصي مي طلبد كه بتواند آنرابه گونه اي كه درشان آن است طبخ كند.

 

مثلا يكي ازدوستان من سيب زميني – تخم مرغهاي خوبي درست مي كند.ويكبارهم درخانه ي ما اينكار را كرد و چيزي روي آن ريخت كه مدعي بود نعناست .

امابعدهامشخص شد كه شمبليله بوده است.

(شمبليله همان شنبه لوله است كه درسيرتكامل زبان شده است :"شمبليله".درزبان شيرين فارسي جمعه لوله ؛ پنج شنبه لوله و .... نيزوجودداشته است كه ازسرنوشت آنهاخبري دردست نيست.)

 

 

خلاصه اينكه انسانها دردوران مجردي به موقعيتها و اشياي خاصي خو مي گيرند.

يكي ازآنها سيب زميني -  تخم مرغ است.

 

من در بيست و چهارسال زندگي شرافتمندانه اي كه درراه بشريت صرف شده است سابقه ي شصت روزه ي سيب  زميني  -  تخم مرغ خوردن دارم.(سابقه اي كه احتمالا درآينده و شايد در گزينشها به كارم بيايد.)

 

ما شش نفر بوديم كه براي كارخاصي بايد به مدت شصت روزدراصفهان مي مانديم و شصت روزرابايد در يك مسافرخانه ي درجه ي چند سرمي كرديم.

ازآندست مسافرخانه هايي كه يك اجاق گازدارد به عنوان آشپزخانه و البته حمامي دارد كه براي هربار استحمام بايد مبلغي علاوه بر اجاره پرداخت.

 

ما درآن سال براي هربارحمام دويست تومان مي پرداختيم.

حال تصوركنيد ؛شش جوان عزب در يك اتاق و به مدت شصت روز......

 

خلاصه اينكه روزاول قرارشد وعده ي اول غذايي مان سيب – زميني تخم مرغ باشد.

قرعه طبخ  به  نام من افتاد.

من كه تابه حال با اين شخصيت مهم (سيب زميني – تخم مرغ) آشنانبودم همان موقع كه سيب زميني ها رادرماهيتابه ريختم تخم مرغها را هم شكستم روي روغن.

و مي دانيدكه چه شاهكاري شد.

 

وبه اين ترتيب بود كه من تا پايان آن شصت روزاز آشپزي معاف شدم.

بعدها برخي خبرگزاري ها  گزارشهايي پخش كردند مبني براينكه من عامدانه آن غذا را خراب كرده ام.

 

اما من از همين تريبون تكذيب مي كنم.

(نشون به اون نشون كه من درطول زندگي ام مرتكب بدجنسي نشده ام.)

 

خلاصه اينكه اولين وعده ي سيب  زميني – تخم مرغي كه دوستان پختند ؛ چنان به دهان ما مزه داد كه ازهرگونه غداي ديگري منصرف شديم و همه آنروزها را روزي دو وعده سيب زميني -  تخم مرغ خورديم.

(شصت ضربدر دو مي شود چند؟)

 

آري جناب سيب زميني تخم مرغ!

ما شش نفر به خاطر تو است كه زنده ايم.هرنفسي كه برمي آيد ازبركات توست.

خداسايه ي تو را از سايه مجردها و خانه خالي دار ها كم نكند.

 

 

ازهمينجابه توقول مي دهم در روز قيامت ماشفاعت تو را خواهيم كرد.تو هم شفاعت ما را بكن.

يقينا تو ازمقربان بارگاه الهي هستي و مگر نه اينكه پيامبران هم روزي مجرد بوده اند؟

 

 

آري دوستان !سيب زميني -  تخم مرغ آيتي ست از آيات.(لاريب فيه!)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 19:9  توسط باهات  | 

 

 

 

 

نامه ی شماره ی 4.

 

از یک شهلا                                                به                                         یک بابک

 

خوانندگان عزیزاین وبلاگ لطفا قبل از خواندن سطرهای قرمزرنگ به توضیحات سبزرنگ توجه کنید.

 

درنامه ی شماره ی 2  باعنوان "برای ساعت ها با شما کاردارم"که ازطرف بابگ صلیمی ضاده به نویسنده ی این وبلاگ رسید،ایشان ازمن خواستند تا پیغامی را به واسطه ی یک مهنازبرای یک شهلا بفرستم.

اکنون آنچه که در پی خواهید خواند نامه ی یک شهلا ست در مقابل آن پیغام.

 

لازم به ذکراست که دراین بین من فقط یک نامه رسان ساده هستم و هیچ مسوولیتی درقبال محتویات نامه ها ندارم.

 

                                                                            م.س(پاستوریزه)

 

 

 

    

                                  به نام تکنوازگیتارعشق

 

 

 

 

به نام کسی که عشق را آفرید .

همان کسی که عاشق رابرای عاشق  شدن آفرید و معشوق رابرای معشوق شدن  .

کسی که ماه را برای روشن شدن شبهای بیتابی عاشقان و خورشید را برای روشن شدن روزهای تنهایی عاشقان آفرید.

 

به نام خدایی که نگاه را آفرید.تادرپناه آن عشقهایی بی گناه سربرآورد.آه!

 

آقای بابگ!

 

شبهایم رادر بیخوابی به راهی خیره می شوم که ازآن راه، شهرما راترک کردی و روزهایم را در خیابانهایی که در آن تورامی دیدم پرسه می زنم.درکوچه هایی که هنوزبوی تورابرای من به ارمغان می آورد.درهمین کوچه هابود که شعری سرود

م که بخشی ازآن را برایت می نویسم:

 

بی تو مهتاب شبی بازاز آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال توگشتم.....

 

 

آری آقای بابگ!

عشق تو چنان شوری دردل من انداخته و چنان پریشانم کرده که حتی نمی دانم

خانه ایی که درآ ن زندگی می کنیم اجاره ایست یا مال خودمان است.

 

من خانه ای ندارم جزدر نگاه تو.جزدر شیشه های گرد عینکت .

تونمی دانی من چقدرگردِ شیشه های عینکت رادوست دارم.

 

حتی یک غزل هم درباره ی آنها گفته ام.با این مطلع:

 

برشیشه های گرد ِعینک تو نوشته است:

این مرد ، مرد که نه، یک فرشته است

 

گویی خداگِل ِوجود تو را ای عزیزدل

درنشئگی عشق به شیطان سرشته است

 

..............................................

............................................

 

می خواهم این غزل را برای کنگره های شعربفرستم.

اگرسکه برنده شدم با هم به کناردریا خواهیم رفت.

 

آقای بابگ!

دیشب رفتم پیش یک طالع بین،او به من گفت با این آقا ازدواج نکن

به این دلیل که توازاوبچه دار نخواهی شد.

اما اینها نمی دانند عشق یعنی چه؟

اینها نمی دانند که اگربه تو هم بگویند که از من بچه دار نخواهی شد باز هم ما به هم خواهیم رسید.

 

درهمین مورد یک ترانه سروده ام با این مطلع:

 

عشق یعنی اینکه ما باورکنیم

معنی فرزند ما پیوند ماست

 

 

آری!شهلا بودن ِ من در گرو ِ بابگ بودن ِ توست.

 

آری ! تا شقایق هست زندگی باید کرد.

 

من تا مهرماه منتظرمی مانم و ستاره ی عشقم راروشن نگاه می دارم.

راستی شنیده ام تو به فلافل علاقه مندی.اتفاقامعشوق قبلی من هم به فلافل علاقه داشت.

این راهم بگویم من خیلی خوب فلافل درست می کنم.

 

طوری که ناخنهایت راهم با آن خواهی خورد.

همین الان روزی را می بینم که باتودرآشپزخانه  نشسته ام وفلافل می خورم.

چقدرمن برای آن روزگرسنه ام.

 

بوسه هایم را با کبوتران نامه رسان برایت می فرستم.(منظورم این آقای م.س نیست ها!)

 

 

راستی یک روز دیدمت که به جای کمربند از یک سوزن قفلی استفاده کرده بودی.

من وقتی بچه بودم می دانستم که روزی زن یکی خواهم شد که ازسوزن قفلی استفاده می کند.

درضمن مواظب باش سوزن به بدن عزیزت فرونرود.

 

 

اشتیاق من برای نامه نوشتن به تو تمام نمی شود.اماچه کنم که کلمات قاصراند و زمان فقیر.

 

آخرین شعرهایم رابرایت می نویسم.

و منتظرجوابت می مانم.

 

یک رباعی است که سعی کرده ام درمصرع پایانی ضربه داشته باشد.

تقدیم به عشقم بابک:

 

 

 

 

      در دیده به جای خواب آبست مرا

      زیرا که به دیدنت شتاب است مرا

      گویند بخواب تا به خوابش بینی

      ای بی خبران چه جای خواب است مرا

 

 

ویک شعرسپید که همین چنددقیقه پیش سرودم

 (که بیست یا سی سال پیش ناظم حکمت از من دزدیده بود) :

 

 

 

 

 

 

 

           

      به من گفت بیا

      به من گفت بمان

      به من گفت بخند

      به من گفت بمیر

      آمدم

      ماندم

      خندیدم

      مُردم.

        

 

                                                 لیلی سرگشته بابک (شهلا)

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 23:35  توسط باهات  | 

 

 

 

 

 

امروزباکاکتوسی که هدیه گرفتم ،تعدادگلهای اتاقم رسید به هفت.که باخودم و توپی که ازسقف آویزان است می شویم نه تا.

مافقط دونفراحتیاج داریم تابشویم یک تیم فوتبال.

نفردهم که رزرو شده است.فقط یک نفردیگرمی ماند.شاید فردا یک شمعدانی خریدم.

 

طراوت شده ستون زندگی ام.آنقدرکه متهم شده ام به  طراوت پرستی.مثل وقتی به گربه هام غذا می دادم و مادرم می گفت گربه پرست شده ای.

دوچرخه سواری صبحگاهی راهم ازبیست دقیقه رسانده ام به چهل دقیقه.که ختم می شودبه یک صبحانه ی چهل دقیقه ای!؟!؟!؟

 

راستی ازدیروزتا احتمالا یک تا دوسال دیگررا صبح تاشب با سیما خواهم بود.

البته توضیح بدهم سیما اسم کسی نیست. همانطور که طراوت هم نبود.

سیما کسی نیست جزسیمهای دوردندانهایم.

(آیاتابه حال ارتودنسی شده اید؟)

 

درمورد کاکتوسهای توی اتاقم بگویم که آنها قراراست آنقدربزرگ شوند تا بشوند اندازه ی کسی که من آنقدر دارم.

راستی ! دوستی که هنوزنمی دانم کیست نوشته ای به زبان کاکتوسهای من نوشته است که می توانید در کامنتهای مطلب پیشین بخوانید.

 

ای کاش می توانستم وقتی که در خانه نیستم ، گفتگوهای کاکتوسها و دیگرگلهای توی اتاقم  با وسایل اتاقم را ضبط کنم.

این برای من مهم است که آنهابا هم دوستانه حرف می زنند یا ...

آیاممکن است درصحبتهایشان به هم نیش و کنایه بزنند.اگربزنند چه کسی اینکار را می کند؟

کاکتوسها؟      

 

                      

 بعید است رفتار لوسها از آنها سربزند.

 

                                       ها؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 23:14  توسط باهات  | 

 

 

 

من به تمام مقدسات قسم می خورم که درطول زندگی ام مرتکب بدجنسی نشده ام

امااین روزها دارم ارتودنسی می شوم

در روایات بعضی مذاهب آمده است که ارتودنسی ممکن است صدای شخص راتغییردهد

حال اگرقرارباشد صدای من تغییرکند دلم می خواهد صدایم مثل صدای " راجرواترز" شود

یا باکمی تفاوت مثل صدای "جواد یساری".

اگرصدایم مثل صدای واترز شد  قول می دهم "دیوار" راکنار دیوارشمالی جنابعالی اجراکنم.

واگرصدایم صدای جواد یساری شد :"صبرایوب" را در جنوب جنابعالی اجراخواهم کرد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 10:47  توسط باهات  | 

 

 

 

 

 

 

دوستان عزیزقبل ازخواندن سطرهای قرمزرنگ به توضیحات سبزرنگ توجه کنید.

 

۱. نا مه ای که درپی می خوانید جوابیه ایست به نامه ای که نویسنده ی این وبلاگ برای مهدی .س (اهری)فرستاده بود.

بهتراست  نامه ی من به ایشان ـ تحت عنوان:برای یک ساعت با شما کاردارم ـ را بخوانید.

 

۲. درآغازاین نامه به این عبارت اشاره می شود:موهای پاشنه بلند.چراغ قوه وسنگهایی برای آکواریوم.

این سطر عنوان کتابی ست ازنویسنده ی این وبلاگ که درسال ۸۳منتشرشد.

 

 

 

 

نامه ی شماره ی ۳.ازمهدی .س(اهری)    به        محمود.س(پاستوریزه)

 

 

 

گريخته ام

از لاك پشت هايي كه سر پناه بودند

...........

دوست عزيزم محمود

 

چند روزي ست كه از تو و شهر ات دور شده ام.ولي با موهاي نه چندان پاشنه بلندم

 از تو چراغ قوه و سنگهايي براي آكواريم ام به يادگاري آورده ام كه تو را پيش من

حاضر مي سازند.

(اگر بگويند در اتاق گم شده اند باور نكن چرا كه آنها پيش من هستند)

 

ديشب آسمان كاشان چه رنگي بود؟

 

 

و اما در مورد ملاقات با اشخاصي كه به پرزنت شدن در شبكه هاي مالي يا

نمونه هاي مشابهش ختم مي شود بايد بگويم: بگذار آنها گاو كه نه؛ بي سئوال بمانند

 تا نفهمند دنيا دست ... خول هاست.

ما كره خر به دنيا نيامديم كه خر از دنيا بريم.

من نامه آخرام به(مركزفعاليت دوستان كه عمري ازآزادي وهويت وفرديت دم مي زدند)

را برايت ارسال مي كنم.

 

در ضمن بايد اعتراف كنم كه همان يك ساعتي كه تو با من كار داشتي را ترجيح دادم 

 براي اين نامه صرف كنم.

چون به قول ب.الف.شين از كارت مطمئن نبودم.

 

 

                                                                                  فرستنده:                         

                                                                                  تخت،اتاق 109،كاشان ايران

 

 

    گيرنده:

    Home office

     مركز فعاليت دوستان

     تبريز- ايران

 

 

 

ديگران!

شما مغلوبيد. مغلوب هر آنچه كه مرا از زيستن در آن باز مي دارد.

من تنها يك زيستنده نا هنجارم.نا هنجاري كه نمود آن مي تواند در

 بيماري اي اتفاق بيفتد كه آنروز در تختم جريان داشت.

 

ديگران! محدوده جغرافيايی مرابند كفشانم شكل مي دهند.

من يك شهروندم. حقوق شهروندي را در زيستن با همنوعانم در جغرافياي خود مراعات  مي كنم.

براي مثال:

هنگامي كه ريگي به محدوده جغرافيايي من وارد شود؛ من بر اساس روحيه نوعدوستي

 و وظايف شهروندي خود را ملزم مي سازم تا انگشتان پاهايم را طوري كنار يكديگر قرار دهم

 تا به صورت مسالمت آميز با آن ابژه ي همنوع رابطه داشته باشم←آنگاه "ريگي در كفشانم است"

 

ديگران شما مغلوبيد.

گسترش جغرافيايي تان مرا نگران مي سازد. شما شهروند شهري هستيد كه اعضايش

 روزي چندين بار آيين نامه زندگي مي خوانند.

 

شما يك اتفاقيد كه به سوي همگوني سوق پيدا كرده ايد.

راه همگوني را در پاشنه ي پاي آشيل مي دويد؟

 

منطق مطلق اتفاق در بين دوستان پرزنتور:

اگر پديده ايي در يك بعد مكاني و زماني جلوتر (حتي به اندازه ي يك اپسيلون)از پديده ي دومي

قرار گيرد؛ پديده ي دومي به هيچ صورت امكان قرار گرفتن در موقعيت اولي را پيدا نمي كند.

حتي اگر مسابقه بين لاك پشت و آشيل دونده ي روئين تن باشد.

 

در راه همگوني از يكديگر پيشي نگيريد دال بر اينكه راه يكي است و منزل يكي.

 

 

رابطه ي بين حضور در اتفاقات:

- هر دونده ايي قبل از شروع مسابقه براي تبديل زودتر انرژي پتانسيل به جنبشي

استيل دوندگي به خود مي گيرد.

- بدنسازي كه وارد باشگاه بدنسازي مي شود فيگوري مناسب حال خويش از خود ارائه مي دهد.

(فيگور ها و بر خورد با موقعيت بين همه ي بدنسازان يكي است.)

 

من بازي شطرنجي سوسور را بكار مي گيرم و مي گويم:

-هر فردي هنگام قرار گرفتن در

Home office

حالتي مناسب حال موقعيت مي گيرد.

 

ديگران!

من حالتتان را پيش بيني مي كنم(حضور دسته جمعي دريك موقعيت

                                           و بر خوردي گله واربا موقعيت هاي يكسان)

 

ديگران، بازيگران فاحشه اند.

ديگران ، كليشه اند.

آنان نمودي از قالبهاي فسيلي ريخته شده توسط اجدادشانند.

سنگواره هاي  عصر كشاورزي كه بدون پشت سر نهادن صنعت در تكاپوي رسيدن به الكترونيكند.

 

ديگران!

از جرقه هايتان بيزارم. رگهايتان سيم برق ممتدي است همچون ممتدي ناف

 براي بريدن از امكان و يا همچون نخ ممتدي كه پدرم سالهاست كه دسته پولهاي

 صد تومني اش را با آن مي بندد.

 

ديگران

ديگري، رسانا ست. تماس ديگري با شما مغزش را مختل مي سازد.

ديگران

از تماستان ، از جرقه هايتان ، از دوندگيتان در پاشنه ي آشيل بيزارم.

 

براي آگاهي بيشتر:

"آشيل روئين تن اسطوره ايي يوناني است كه انعكاس پاشنه اش را مي توان 

                                                                 درچشمان اسفنديار شاهنامه ديد"

 

 

 

 

 

              

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 8:40  توسط باهات  | 

 

 

 

 

 

 

نامه ي شماره 2 : از بابگ صليمي ضاده             به                محمود . س(پاستوریزه)

                               

 


دوست ِ شاعر و البته .......... من ! محمود !

 

براي نه يک ساعت ، که ساعتها با شما کار دارم .

 

 دکوراسيون ِ اتاقم را تغييرات داده ام تا فکر کنم کار دارم .

( براي دانستن ِ تغييرات رجوع کنيد به وبلاگ آقاي بابک شاه سياه )

 

کاري ندارم به جز اينکه بيمارم و دارم به سه ماهي فکر مي کنم که

 قرار است به تنهايي و البته استراحت  ِ مطلق بگذرد .

 

درباره ي قضيه ي پرزنت و اين حرفها که در نامه ي شماره ي يک

 به مهدي . س ( اهري ) فرموديد بايد بگويم که باز خوب است که او

در شهرش کسي را دارد ، بنده حتّي کسي را ندارم که حتي پرزنت ام کند .

                                                        ( تاکيد مي کنم « حتي » )

 

 

حالا هي من به شما مي گويم سر ِ ملّت را در لاو کرده اند تا گاو

 پرورش بدهند باز شما مي گوييد نه .

 من گاو تر از اين هستم که از راي ام پايين بيايم .

 

به کار گرفتن ِ کسي در خدمت ِ منافع ِ خود ، آنهم با اين عنوان که من

 به فکر ِ تو هستم ، يعني اينکه ادبيات ِ اجتماعي ِ ما دارد به ادبيات ِ فابِل

 نزديک مي شود . ـ قابل توجه ِ انسانهاي ِ اشتباهن اجتماعي ـ

اجتماع ِ ما اشتباهي بود که ما مرتکب شديم .

 در اين ادبيات ِ فابل من دوست دارم موش باشم ،  شما چه آقاي سودائي ؟

                      ( مطمعنن نمي خواهيد گاو باشيد )

 

 

در اتاقي که من الان هستم ، موجود ِ زنده همچون آب در صحراي کربلا

  کمياب نه ، که در دست ِ دشمن است . اينجا دشمن ِ من چه کسي به جز من است ؟

دشمن ِ من دشنام به من مي دهد ، دوستم پرزنت ام مي کند .

 در مشهد نشسته ام و اشهد ِ هر چه آدم را خوانده ام .

 

در يک سالي که در کاشان به اي کاش گذشت اتفاقات ِ زيادي افتاد که من

 برداشتم و گذاشتم توي جيبم .

آن بهار ِ قهقهه و خنده تمام شده و من حالا نه در تابستان ، که در اتاقم اتراق کرده ام .

 

اينجا بلند با خودم مي گويم : باههههااااااااااااااه !

و کسي نمي خندد .

مي گويم احسنتُم !

و کسي نمي فهمد .

 

مي خواهم دوبيتي ِ ضربه دار ! بگويم ، مضروبي نيست .

روزهاي خوبي نيست .

 

 

اتاقم ضربه اي دارد که به خودش مي زند .

ضربه پشت ِ شيشه ي اتاقم در هيات ِ يک مگس دارد به کسي مي خندد که ديگر من نيستم .

 

من خودم را در اتاقم به دنيا آوردم . اتاق ِ من اتاق ِ عمل بود .

 من دارم در اين اتاق عمل مي کنم به چيزهايي که ندارم .

 به چيزهايي که به آنها فکر مي کنم هرگز فکر نمي کنم .

 فکر مي کنم به چيزهايي که به من فکر نمي کنند .

چيزهايي که در کاشان گذاشته ام و برگشته ام به شهري که از آن آمده ام .

 من آماده ام . اما براي چه کاري ؟ محمود ! براي چه کاري ؟

 

من در حال ِ فرارم از قراري که با خودم گذاشته ام . از مداري که براي خودم کشيده ام . دوباره برگشته ام به جايي که خودم را کشته ام . قاتل هميشه به محلّ ِ قتل برمي گردد .

اما اينبار قتل به محل ِ قاتل برگشته است .

 

محمود !

اجتماع ِ ما اشتباهن اجتماع ِ ما شد . دشمن ِ من ِ من با من روابط ِ دوستانه دارد .

 اجتماع ِ اجتماع ِ من اشتباهن دشمن ِ من شد .

تنهايي ِ تن هاي من در يک اجتماع ِ اجتماعي اشتباه نمي کند که

ماه اشتباهي ست که کسي در حال ِ مستي مرتکب شده .

ماه تنها نيست ، چون تن ها نيست .

محمود ! اين روزها من سيگار نمي کشم . دارم بهار 85 را مي کشم .

اين همه اراجيف را سر ِ هم کردم که اينجاي کار بگويم : باااااهههههههههاااااااوووووااااااااخخخخخاااااااااا!!!!

 

 

 

 

 

راستي به مهناز گفتي که به شهلا بگه ؟!!

 

 

                                                                                         10   تير 85

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 8:44  توسط باهات  | 

 

 

 

 

چشمم روشن!

 

طبق آخرین اخبارواصله گربه ی من روزها می رود بیرون تا ساعات آخرشب.

آنوقت آخرهای شب برمی گردد به خانه ی ما و در بستری که من برایش ساخته ام می خوابد.

چشم همگی ما روشن!

حالا خدا را شکرمی کنم که اسم اورانگذاشتم مینو!

هه هه!بایداسم او رامی گذاشتم هوشنگ یا مثلا یعقوب.

آی گربه!گربه!یعقوب!هوشنگ!

مگرمن برای توچیزی کم گذاشتم؟یا اینکه غذاهای بد به تودادم؟

آیا می دانی من جعبه ی توراکنارچمدان خاطراتم گذاشته ام؟

من درآن چمدان چقدرمجله ی سینمایی داشته باشم خوب است؟

راستی گربه!

من توی آن چمدان عکسهای فوتبالی بچگی هایم را دارم.

جام جهانی 90 (یادت می آد؟)

 

آی گربه!هوشنگ!یعقوب!

فکرنکن حالاکه ازتودلخورم،یک شب که به قول جلال الدین بلخی:

                      "مه فشاند نور و سگ وع وع کند"،

تورا خواهم بردبیرون ورهایت می کنم تاطعمه ی سگها شوی؟

نه !هرگز!

اگرچه گربه تویی،اما انسانیت من ازتو بیشتراست.

من فقط چمدانم را ازکنارتو بر می دارم.

بگذاربرای اینکه فکرنکنی باهات قهرم،شعری از "اورهان ولی" رابرایت بنویسم!

با دقت بخوان!

 

 

 

 

 

"شعری با یک دُم"

 

ما نمی توانیم باهم باشیم،راه ما جداست

توگربه ی قصابی،من گربه ی سرگردان کوچه ها

تو ازظرفی لعابدارآب می خوری

من ازدهان شیر

توخواب عشق می بینی،من خواب استخوان

اما راه تو هم چندان آسان نیست عزیز!

کاردشواری ست

هرروز خدا دُم جنباندن!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:28  توسط باهات  | 

 

 

 

نامه ی شمار ه ی یک . به : مهدی ـ س (اهری)

 

 

 

 

 

 

دوست عزيزوالبته خفن ِ من مهدي . س.

 

روز شما به خير

و البته سلام

 

ازديارآذربايجان چه خبر؟

 

غرض ازمزاحمت اينكه مي خواستم براي يك ساعت شما راببينم.امر مهمي ست.

نگران نباش.مهم هست اما نگران كننده نيست.

 

احتمالافكرمي كني مثل همه ي نمونه هاي مشابه كه تقاضاي يك ساعت ملاقات را دارند مي خواهم در مورد present  شدن در شبكه هاي مالي يا نمونه هاي مشابهش صحبت كنم.

گيريم كه اينطورباشد.ايرادي دارد؟

 

سال گذشته دوستي به من زنگ زد وگفت مي خواهم براي يك ساعت با هم باشيم.

من هم گفتم حتما.

 

واز آنرو كه آنروزها سخت در كف فيلم هاي لينچ بودم ٬ درخيالاتم گمان كردم قراراست راجع به فيلمهاي لينچ با هم حرف بزنيم.

 

اما زهي خيال باطل !

به مدت يك ساعت در مورد شبكه هاي مالي ومزيتهاي آن براي من روضه خواند.

يعني ديگرداشتم مي مردم ها!

 

خلاصه اينكه بعد از يك ساعت از من پرسيد :نظرت چيه؟

ومن فقط گفتم: من مي تونم ازاين قضايا يك فيلمنامه ي توپ در بيارم.

 

حالا مي بيني مهدي!حتي مي شود از اينگونه اتفاقات هم انرژي هاي مثبت گرفت.

كه البته من اعتراف مي كنم كه نگرفتم.

 

حالابگو چرا؟

 

مي داني درجريان اين قضاياي شبكه هاي مالي" آنجا"ي من به شدت سوخت فقط به دليل اينكه دوستاني كه عمري در مورد آزادي وهويت و فرديت و از اينجور كلمات دهان پر كن دادِ ادعا سر داده بودند را ديدم كه همه ي انرژي خويش را در اين كار گذاشته اند .

و جالب اينجاست كه هيچ احساس بدي هم راجع به كار خويش نداشتند.

و به شكلهاي گوناگوني سعي در توجيه عمل خويش داشتند.

 

اصلا بيا از مشكلاتي كه اينگونه فعاليتها براي اقتصاد كشور ايجادمي كنند بگذريم.

(كه البته نبايد گذشت.)

 

مهم تر از آن شكلي ست كه اينگونه كارها بر اذهان جامعه حاكم مي كند.

مهم زباني ست كه بر انسانها حاكم مي شود.

مهم اراده ايست كه شكل مي گيرد.اراده اي كه بر جهان حاكم و ساري و جاريست.

اراده اي كه جهان چيزي نيست جز آن.

 

و البته اين اراده شكل گرفته است با تمام قوا.

 

من با تو و بابك موافق نيستم كه دراين جامعه دارند گاو پرورش مي دهند.

بلكه بر اين عقيده ام كه دارند علامت سوالها را پاك مي كنند.

هيچ سوالي وجود ندارد.هيچ شكي وجودندارد.

 (والبته هركس سوالي نداشته باشد٬ لزوماُ گاو نيست)

 

 

همه چيزدارد ديگري راتاييدمي كند.و همه دارند همديگررا تاييد مي كنند.

بيشترازما اين تاييد است كه دارد مي شود.

 

خلاصه اينكه يك ساعت با تو كاردارم .اما چه كاري؟

 

 

 

                                                        نمي دانم!

 

 

 

راستي مهدي!

يادگاري اي كه براي من گذاشته بودي  به دست من نرسيد.مي گويند در اتاق گم شده.

اما من باور نمي كنم.

 

 

وختم كلام اينكه اگر خواستي جواب اين نامه را براي من بفرست.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:22  توسط باهات  | 

 

 

 

 

از دو بچه گربه ای که من داشتم یکی که همان اوایل فراری داده شد.امایکی ازآنهاهم پیش من ماند تا گربه ی منی باشد که جرات دست زدن به گربه راهم ندارم.

خلاصه اینکه قرارشد این گربه درپناه من رشد کند وبرود دنبال کار وبار خودش.من هم باتمام احساساتم گربه ی مذکور را با بهترین غذاها بزرگ کردم.

البته اگرمادرم بفهمد که چه مقدارگوشت برای آن گربه برده ام من را خفه می کند.

بچه گربه بزرگ شد وازاینجارفت.حالاتصورکنید اگر گفته ی پزشکان صحیح باشد که تغذیه ی دوران کودکی در سلامتی بزرگسالی تاثیربسیار دارد انگاه با آن غذاهای چرب من مسوول کلسترول اضافه ی گربه ی مذکورخواهم بود.

خدا را چه دیدید؟شاید هم روزی اوبا جندین کیلو اضافه وزن برگردد پیش من.                                 البته اگراینطورشود خیلی خوب است.

من که خودم دارم باسوناوجکوزی وزن کم می کنم گربه ام راهم با خودم خواهم برد.

البته این راهم بگویم دوستان فارغ ازمذکر یا مونث بودن گربه ی من به من می گفتند اسم اورابگذار مینو.حالامی بینم که خوب شد اسم اورانگذاشتم مینو.اگرگذاشته بودم دیگرممکن نبود او را با خودم به سوناببرم.

ممکن بود؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 9:11  توسط باهات  | 

 

 

 

 

 

بعضی وقتها این فصول اند که برنامه های زندگی ماراتعیین می کنند.فصول با آب وهوایشان.

مثلا درپاییز و زمستان بیشتر از فصلهای قبل به نشستن و خواندن می پردازیم.به این خاطر که سکون بدنی جزئی ازاین فصول است.

اما بر عکس دربهار و تابستان و مخصوصا بهار که که هوای شهرما در شب به شدت مست کننده است بعیداست کسی بتواند شب را زیرسقف بماند و به فضای آزاد نرود.

ما ـ من و دوستان ـ همه ی شبهای فصل بهار رابه خیابانگردی و گفت و شنود گذراندیم که البته با خنده و قهقهه های بسیاری نیز همراه بود.

این ها راگفتم تا به این مطلب برسم که تابستان دارد جمع ما را ازهم می پاشاند.

از اینرو حالاکه هریک ازما به گوشه ای از این مملکت اسلامی پرتاب خواهیم شد باید به گونه ای رابطه ی خویش را حفظ کنیم تا رشته ی تداعی ها گسسته نشود ودنیا همچنان با لبخندها و شادی هایش بر مانمود یابد.

ما تصمیم گرفته ایم برای هم نامه بنویسیم.یعنی من در وبلاگ خودم شروع می کنم و دوستان اگرخودشان وبلاگ نداشته باشند جواب نامه ها را برای من خواهند فرستاد.

درصورتی که چنین اتفاقی بیفتد من در ابتدا باید با نگاهی تیز بینانه نامه ها را از زیر تیغ سانسوربگذرانم.وانگاه انهارادروبلاگم بگذارم.

اگرشما هم جای من بودید همین کار را می کردید.

شما نمی دانید چرا همه ی دوستان من اگرچه هنرمندهای خوبی هستند درعین حال درطبقه ی اراذل و اوباش هم قرارمی گیرند؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 9:9  توسط باهات  |